تبليغاتX
انجمن شعر جوان مشهد
...همیشه همینطور است انگار باید" مرگ " بیاید تا بقیه با هم مهربانتر شوند . انگار " زندگی " به تنهایی عرضه ی مهربان کردن آدمها را ندارد .  گاهی مرگ چیز بدی نیست همچنان که گاهی زندگی چیز قشنگی نیست . امروز روزهفتمی ست که رضا بروسان و الهام اسلامی عزیز تنهایمان گذاشته اند امروز میرویم تا مزار بروسان را گلباران کنیم و بگوییم دوستشان داشته ایم – کاری که میتوانستیم در زمان حیاتشان انجام دهیم و ندادیم – با بقیه کاری ندارم . بیشتر منظورم خودم است و این حرفها را میزنم که تلنگری به خودم زده باشم  , که یاد بگیرم با همه مهربان باشم , که حواسم باشد شایدکسی را که امروز میبینم دیگر هرگز نبینمش . اصلا شاید فردایی برایم وجود نداشته باشد تا, کسی را ببینم .....دیشب مراسم سوگسرایی برای رضا بروسان در حوزه هنری برگزار شد . مراسمی بسیارغم آلود که اشک را از چشم همه سرازیر کرد . شاعران آمدندو خواندند و گریه کردند و.... اما  بعد از مراسم چهلم , بروسان هم فراموش میشود همانطور که خیلی های دیگر فراموش شدند و فقط به مناسبتهای مختلف که به نفع اداره ای , شخصی , سازمانی , گروهی , دسته ای و .. باشد از نام و شعرشان استفاده  - یا بهتر بگویم سواستفاده – میکنند . البته خدای  نکرده من منکر تاثرات قلبی بسیاری از شاعران در ماتم از دست دادن بروسان و اسلامی نیستم بلکه منظورم این است که واقعا گاهی مرگ بعضیها ناندانی و نامدانی برای گروهی دیگر میشود . بگذریم .داشتم میگفتم که دیشب شب سختی بود برای کسانی که بروسان را و شعرهایش را دوست داشتند . کسانی که به دور از مصلحت اندیشی ودو دو تا چهارتا کردنها آمده بودند تا به بروسان بگویند برایشان عزیز بوده .
رضا بروسان و الهام اسلامی و فرزندشان لیلا , شب تاسوعا در حالی که عازم سفر بودند در جاده یخزده قوچان تصادف کردند و به ابدیت پیوستند . 

 "کاش رانندگی بلد نبودی " بروسان . کاش جاده یخبندان نبود . کاش شب سفر نمیکردی . کاش سفر نمیرفتی ... سفر نمیرفتی .... سفر نمیرفتی ..

 

 غلامرضا بروسان:

 اگر مُردم برایم با دست و دلی باز گریه کنید

داروهای شفابخش را بیاورید

بچینید روی رَف آن طرف اتاق

خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند

و همسرم صورتم را از باد برگرداند

و به سمتی ببرد که دلم را برد

اگر مُردم

برمی‌گردم و تو را چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم. 

 

  مجید نظافت

 شاعران به مرگ نزدیکترند

 زیرا آنان خود، زندگی‌اند

 و زندگی و مرگ، خواهران توأمان هم‌اند

 کوچ شاعران، جهان را خالی می‌کند

 بی شاعران، دست زندگی در پی چیزی می‌گردد

 و اندوه از دیوار دلها سرک می‌کشد

 بی شاعرِ یک بسته سیگار در تبعید

 جهان تبعیدگاه بزرگتری است

 بی‌شک، بی او و همسرش

 شعر لاغرتر می‌شود

 و فربهانی چند، همچنان می‌سرایند

 و آب از آب تکان نمی‌خورد

 

  حمید رضا شکارسری

 هر سال

 حرف آخر را

 زمستان می‌زند ...

 

 یوسف بینا


رنگین‌کمان در کدام باغچه می‌رقصید

 که با زن و فرزندت به تماشا رفتی؟

به کدام گل دشنام دادند که ابرو درهم کشیده پا در میان گذاشتی؟

 تیر از کدام سو در پهلویت نشست که روبروی خویش به سجده افتادی؟

 آیا دیگر کسی برای خیابانهای بی‌درخت مرثیه می‌خواند؟

 

 منیژه درتومیان

 نمیدانم دلم آسمان مشهد است

که گرفته

یا آسمان , دل من است

که کلاغهای غمگین را می ترساند ؟

خودم را سرزنش می کنم

چرا آخرین باری که دیدمت

نگفتم پیراهنت زیباست ؟

چرا نگفتم شعرهایت را دوست دارم ؟

چرا هرگز از تو نپرسیدم

چه آرزویی داری ؟

*

مرگ وزید ودود سیگارت

در مه آلودگی جاده گم شد

آنقدر " اتفاق " بودی

که سرانجام از ریشه افتادی .

 

 نجمه دلدار بهاری


بی تب و تاب روز آینده

در سرش شور و بر لبش خنده

قلبش از شعر بود آکنده

مرگ بر جاده های لغزنده

شعر میخوانم و صدایت نیست

نظری , نقد و نکته ای ؛ چیزی ..

رفتنت پشت و رویمان کرده

پرچمی در هوای پاییزی

روز تلخی ست روز عاشورا

بالاخص در دل بهشت رضا

آسمان گریه میکند داری

چقدر شعر نانوشته رضا ؟

جلساتی که بی تو می گذرند

از نبود صدات شرمنده

کاش میشد دو.باره برگردی

مرگ بر جاده های لغزنده ...

 

سایت تخصصی شعر و نقد ادبی به روز شد :

http://dartoomian.com/  (کلیک کنید و وارد سایت شوید )

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 7:46 |
 

( با عرض پوزش اشعار جلسات ۵۴۸/۵۴۹/۵۵۰/۵۵۱ در وبلاگ درج نشده است )

پانصدوپنجاه و دومین جلسه شعر جوان درحالی شروع شد که تعداد زیادی از شاعران و علاقمندان به شعر در جلسه حضور یافته بودند . این جلسه که پذیرای تعدادی شاعر مهمان نیز بود با اطلاعرسانی اخبار فرهنگی و هنری مشهد آغاز وسپس با نقد شعر ؛ پذیرایی و شعرخوانی سایر شاعران ادامه یافت . اسامی شاعرانی که در جلسه چهارشنبه 29 تیر 90 شعر خوانی داشتند عبارت بود از :

آقایان :

 قاسم شیرازیان – سید محمد حسینی (شاعر مهمان از تهران ) – مهدی ایزد پناه – حسن صنوبری ( شاعر مهمان از تهران ) – جواد بنی اسد ( شاعر مهمان از نیشابور ) – اکبری – هادی نجات – سید قاسم رفعت حسینی – سید حسن مبارز- علی باقری – مهدی مهدیزادگان – سید علی رضایی – فرهاد وحدتی نژاد ( شاعر مهمان از نیشابور ) – سید مسلم موسوی –صادق اسلامیان –

و خانمها :

اشرف السادات اسماعیلی –فرزانه برهانی – مریم دلدار بهاری – نجمه دلدار بهاری – لیلا افضلی – حمیده السادات امینی مجاهد – شیدا خزاعی –بتول اقایی – منیژه درتومیان

با هم تعدادی از اشعار قرائت شده در جلسه اخیر را مرور میکنیم :

 

فرهاد وحدتی نژاد ( فریان )

 

یک شهر در  هوای تو درگیر است ، من از تمام شهر پریشان تر

هی دم مزن به فاصله که دیریست ، احساس من گرفته تو را در بر

از سیلی نگاه تو خوشنودم ، هر چند با عتاب و غضب باشد

چون برکه ای که حال خوشی دارد ، از لکه های خنده ی نیلوفر

باران نشست بر تن آبادی ، بی آن که از هوای تو پُر باشد

باران گرفت بی تو بگو چه کنم ؟ با این صدای تلخ و عذاب آور

از کوچه های خاطره دل کندی ، از لحظه های ناب هم آغوشی

دیگر هوای خنده و شادی نیست ، با لحن این حقیقت ناباور

سر خورده ی ملامت اسفندم ، با سوز و آه و سرزنش و سرما

بانو ! مرا بخوان و روانم کن ، در گرمخیز جاده ی شهریور

از دردهای سرزده سرشارم ، در غربت و عذاب گرفتارم

دست مرا بگیر و امانم ده ، پیش از وقوع حادثه ای دیگر ....

 

حمیده سادات امینی مجاهد

 

تمام زندگی ام یک دروغ مسخره است

شکست پشت شکست و شکست پشت شکست

کسی که باعث تکرار دردهایم بود

دوباره امد و بال پریدنم را بست

به خاطر تو به بختم لگد زدم تنها

به خاطر تو عزیزم ، بگو که یادت هست

به پای عشق تو تا آخرش نشستم نه

نگو که می روی و می دهم تو را از دست

تمام زندگی شاعری که مسخره است :

شکست پشت شکست و شکست پشت شکست ...

 

سید محمد حسینی

 

احساس خواهد کرد کوه نور می بیند

وقتی که شهرت را کسی از دور می بیند

احساس انسانی که روی تکه ی چوبی

در عمق تاریکی دریا ، نور می بیند

جای قدمهای بهشتی تو را عاشق

در کوچه باغ سبز نیشابور می بیند

زائر همان آنی که مشهد می رسد ، خود را

با بچه آهوی شما محشور می بیند

هر کس که می آید میان صحن های تو

شور خودش را گوشه ی ماهور می بیند

با اشک می آید ولی دلخوش به روزی که

بالای بالینش تو را در گور می بیند

شاعر نگاهش سمت گنبد میرود اما

جای کبوتر دسته های حور می بیند

در بیت هشتم صحن کهنه – پنجره فولاد

انگار می گویند : مردی کور می بیند ..

 

اشرف اسماعیلی

 

غریب بود و تنها ، کسی میان خودش

کسی شبیه غزل های بی امان خودش

چقدر حل کند آخر تمام دردش را

کسی که غرق شده عمق استکان خودش

 

جواد بنی اسد

 

" این که چشم از تو بر نمی دارم

چون گل آفتاب گردانم

بنشین اندکی که جایز نیست

قبله را دائماً بگردانم "

 

چشم تو زیر طاق ابروهات

لف و نشر مرتبم شده است

قاب چشم سیاهپوش شما

سوژه ی شعر امشبم شده است

 

سیب لبخند مهربان لبت

در هیاهوی عشق چیدنی است

امشب از خانه ات بزن بیرون

ماه با کیف و کفش دیدنی است

 

تو سری از فرشته ها اما

بی گناهی ، گناه خوبی نیست

گاهگاهی به چشم من برگرد

رفتنت اشتباه خوبی نیست

 

مطلع شعر من نگاه تو شد

مقطعش رفتن تو از پیشم

خودمانی بگویم این را که :

تو بری من بی همزبون میشم

 

آه این شعر هم تمام شداما

باز هم حرف دل نگفته پرید

می روم باز ، باز خواهم گشت

شاید این بار با دو شعر سپید....

جلسه شعر جوان مشهد تا پایان ماه مبارک رمضان تعطیل می باشد . اولین چهارشنبه بعد از عید سعید فطر؛ جلسه شعر جوان تشکیل خواهد شد . 

 ضمنا سایت تخصصی شعر و نقد ادبی به روز شد . روی آدرس زیر کلیک کنید

 http://dartoomian.com/ 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 10:56 |
 

 جلسات ۵۴۵-۵۴۶-۵۴۷

 

دوستان عزیز سلام

 

از این که با چند روز تاخیر خدمت شما میرسم صمیمانه پوزش میطلبم . طی سه هفته اخیر انجمن شعر جوان  ،پذیرای شاعران مهمان عزیزی از شهرستانهای شیراز ( آقای الوندی ) – کرج ( آقای سید حسن حسینی ) – چناران _( آقای مهدی حاتمی ) – تربت حیدریه ( آقای مهدی سهراب رمضانپور ) – نیبشابور ( آقای راه چمنی ) و ایلام ( آقای علی غلامی ) بود که منت بر سر ما گذاشته ومهمان جلسه شده بودند . اشعار بسیار خوبی هم قرائت شد که نمونه هایی از آثار را در این پست به استحضار شما میرسانیم . اتفاق قابل بحثی هم هفته گذشته در جلسه شعر جوان روی داد که ذکر آن خالی از لطف نیست :

روز 18 خرداد وقتی وارد جلسه شدم با یک بنر بزرگ دم در ورودی سالن مواجه شدم که شکل عجیبی را به صورت گرافیکی نقاشی کرده بودند و زیر بنر هم نوشته بودند : انجمن شعر جوان . هر چه از چپ و راست و بالا و پایین به بنر نگاه کردم متوجه نکته خاصی که رابطه ای با شعر جوان داشته باشد نشدم . به خودم دلداری دادم و گفتم : خب ؛ لابد من از گرافیک سر در نمی آورم بهتر است از سایر شاعران هم نظرشان را بپرسم ووقتی بقیه شاعران وارد جلسه شدند و من موضوع  بنر را به بحث گذاشتم هیچکس مفهوم خاصی را از آن  استنباط نکرد . شاعر مهمان ایلامی معتقد بود که شبیه سیخ کباب است . یکی دیگر میگفت : مثل کلاف کاموا است . دیگری میگفت : اینجای بنر شبیه کله ی گرگ است . و باز شاعری دیگر عقیده داشت که نقاش میخواسته اسطوره ای را به نمایش بگذارد ولی در این مورد ناتوان بوده ... خلاصه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و من ناچار از دو تا از دوستان گرافیستم دعوت کردم که هفته آینده به جلسه تشریف بیاورند و بنر را برایمان توضیح دهند . شاید آنها از چیزی سر در بیاورند هر چه باشد تخصصشان همین است . بگذریم: پنجشنبه گذشته اختتامیه کنگره شعر و نثر آیینی بود و من هنوز اطلاع ندارم که برگزیدگان کنگره چه کسانی بودند انشاا.. به محض اطلاع ، اسامی برگزیدگان را اعلام خواهیم کرد . با هم تعدادی از اشعار قرائت شده سه جلسه اخیر را مرور میکنیم :

ازشاعران و بازدید کنندگان محترم خواهشمندم علاوه برارائه نظر ؛ در صورت تمایل حتما اشعاررا نقد نیز بفرمایند . پیشاپیش از دوستانی که به این امر مبادرت خواهند نمود صمیمانه سپاسگذارم .

 

ایمان بخشایشی :

 

دست بردی به سرنوشت من و شانه کردی عذابهایم را

بین ما یک عصا و نقطه نشست ، بغض کردم جوابهایم را

 

فلسفه بوی یاس خشکی بود، بین دستان کاغذی کاهی

آخرش سوخت " نیچه " در گنجه .. که نخواندی کتابهایم را

 

توی پیشانی جوانی تو ، پیرمردی صبور می خندید

گریه کن آینه به حال خودت ،نشکستی نقابهایم را

 

روسری را بکش به موهایت ، خواب دیدم که شانه ام لرزید

چشم بد داشت باد آخر کار، برد تبعید خوابهایم را

 

بچه بودم که خاله بازی را با تو تا خواب نیمه شب بردم

من پدر بودم و تو مادر .. بعد ..غم به هم زد حسابهایم را .

 

 

خانم غفوریان

 

صدای ضجه ی باغ است قارقار کلاغ

کنایه میزند این شب به روزگار کلاغ

 

شبی که زخمی کابوس سخت سنگین است

شبی که میچکد از چشم بیقرار ، کلاغ

 

در ازدحام تبرها و قتل عام درخت

کسی به غیر سیاهی نبود یار کلاغ

 

نه ماند شاخه ی سردی ، نه کاج سر سبزی

نه شانه های رفیقی در انتظار کلاغ

 

شکست بال و پرش در هجوم وحشی سنگ

از التیام و نوازش گذشت کار کلاغ

 

چقدراهالی این باغ زرد خندیدند

در عنفوان تماشای سنگسار کلاغ

 

قبیله های پریشان ، خیالتان راحت !

نمیشود پس از این باغتان دچار کلاغ

 

ولی اگر دلتان تنگ شد برای غمش

وشد شبانه گذرگاهتان مزار کلاغ !

 

به یاد تک تک آن بیت های زخم آگین

به یاد قصه تقدیر ناگوار کلاغ

 

برای شاعر بی آشیانه کف بزنید

به افتخار سیاهی .. به افتخار کلاغ ...

 

 

 

سید حسن حسینی ( شاعر مهمان از کرج )

 

 

چقدر ساده و راحت دروغ می گوییم

و کم کم از سر عادت دروغ می گوییم

 

چه زندگی کثیفی ست ، عشق می ورزیم

و در کمال صداقت دروغ می گوییم

 

شبت بخیر عزیز دل عاشقت هستم

وشب به شب سر ساعت دروغ می گوییم

 

به راستی ، به عدالت ، به آسمان ، به زمین

به دوستی ، به رفاقت ؛ دروغ می گوییم

 

و صبح جمعه به یادت چقدر منتظریم

قسم به پاکی نامت .. دروغ می گوییم .

 

 

مهدی آخرتی

 

 

او ساده بود

مثل لچک آبی اش

نگاهش طوری ، انگار

می خواهد ظریف ترین طرح را

از چهره ات بکشد

آرایشی رقیق و صلیبی نقره

که با آن پرواز مسیح را به گردن

گرفته بود

می گفت : میخواهم خانه رااز سلطه ی

زخم در بیاورم

تورا پاک می شناختم

چون خون ریخته بر سنگفرش کوچه ها

در پس زمینه غروب

بین زمین و هوا معلق

با چشم بسته و موی ریخته

تائیست زانویش

تصویر او هنوز

زنده است در بوم ذهن من ..

 

 

مهدی سهراب رمضانپور ( شاعر مهمان از تربت حیدریه )

 

من خاکم و تو عقیق ، برگرد برو

طاعون زده ام رفیق ! برگرد برو

زندان شده شش های من دار زده

آه ای نفس عمیق ! برگرد برو

 

*

 

حتی شده در شعار مهمانم کن

هفتاد هزار بار مهمانم کن

من کهنه کویر خشکم ای ابر بهار

یک بوسه ی آبدار مهمانم کن

 

  ضمنا ، سایت تخصصی شعر و نقد ادبی ،  به روز شد.

http://dartoomian.com/ 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 10:28 |
 

توجه توجه : جلسه شعر جوان روز چهارشنبه ۲۸/۲/۹۰ به دلیل همزمانی با  " کنگره ملی از توس تا نیشابور " وشرکت در مراسم فوق تعطیل خواهد بود .

 

542 – 543 , 544  جلسه

  تعدادی از اشعار قرائت شده درسه جلسه اخیر

 

  هاشم رضازاده

 

 ای کاش از تو بگذرم و رو به آسمان , بی چتر در برابر باران بایستم

یا مثل روح سرد مترسک میان باد؛ در بارش سیاه کلاغان بایستم

 

مرداب چشمهای تو بی موج مرده بود ؛ در پای چشمهای من از جزر و مد پر است

تا کی در انتظار تو در پشت پنجره ؛ با چشم خیس رو به خیابان بایستم

 

من شیر بیشه های خروشان جنگلم ، در کنج این قفس به غرورم لگد نزن

" یخ می زنم ولی به خودم قول داده ام " تا انتهای فصل زمستان بایستم

 

وقتی زمان مردن شاعر فرا رسد ، می میرد ایستاده شبیه درخت آه

بگذار بگذریم که تنگ است فرصتم ، من می روم شبیه درختان بایستم

 

  

علیرضا همتی

 

ای کاش نبود یا نمی شد پدرم

چوپان دروغها نمی شد پدرم

دیروز چه مرد ساده ی خوبی بود

ای کاش که کدخدا نمی شد پدرم

 

 

 عباس رضایی ( از شاعران افغانستان )

 

من ، خ ..ر

من ، بد

من ، احمق

در اتاقت را نبستم و فریاد زدی

شارژ موبایلت را تمام کردم و فریاد زدی

اعتراف می کنم

قاب یادگاری روی شومینه را شکستم و تو فریاد زدی

و حق داشتی –

اما برادر بزرگتر !!!

نباید روزنامه را باز می کردم و این عکس را می دیدم

*

تو. با آن لباس کامل نظامی

من با یک پیراهن کهنه قرمز

تو پنجه ات را در موهایم فرو کرده ای

من خاک رامشت کردم

می خندی !!!

و من دهانم از تعجب باز مانده است

کاش اسلحه ای در کنارم می گذاشتی

لنگه کفشم را برمی داشتی

از برابر پوتینهایت

*

عربها مثله میکردند

قزلباشها در جمجمه ی ازبکها شراب می نوشیدند

و تو لبخند می زدی

*

پنجه ات را در موهایم فرو می کردی

تا صورتم را سه رخ در کادر بیاوری

من دهانم از تعجب باز مانده بود

از لنگه کفشم در برابر پوتینهای تو

آن را روی کدام دیوارخانه ات قاب کرده ای؟

می خواستم شرافت هم در این حرفها باشد

اما

عربها مثله می کنند

قزلباش ها در جمجمه ی ازبکها شراب می نوشند

و تو لبخند می زنی

من دهانم از تعجب باز می ماند

و از لنگه کفشم در برابر پوتینهای تو

آنقدر شرمنده می شوم تا بمیرم

راستی !!

روی کدام دیوار خانه ات

یادگاری را قاب می کنی

تا از دسترس من دور باشد ؟؟؟

 

 

مریم دلدار بهاری

 

با این که می دانم نمی آیی ولی هر صبح

با عشق دیدار تو بر می خیزم از بستر

 

پیراهنی از جنس احساس تو می پوشم

شالی به رنگ چشمهایت می کنم بر سر

 

می ایستم در آینه ، می بینمت هر روز

می خندی و حال و هوایم می شود بهتر

 

می خندی و می گریم و آرام می گویم :

بی تو چگونه زنده باشم من ؟؟ بگو دیگر !!!

 

من در خیالم با تو عمری زندگی کردم

من در خیالم بودنت را کرده ام باور

 

هر شب میان خوابهایم از لبان تو

زیباترین لبخندها را کرده ام نوبر

 

در عشق بازی در خیالم با تو فهمیدم

گرمای اغوش تو یعنی اوج شهریور

 

سخت است باور کردنش اما به غیر از تو

راهی ندارد رو ؛ به دنیایم کسی دیگر

 

سخت است بی تو ؛ با تو تنها زندگی کردن

این انتظار کهنه من را می کشد آخر ...

 

  

محمد رضا صبوری

 

عاقبت یک روز بی تکرار خود را می کشم

خسته ام از زندگی ؛ ناچار خود را می کشم

 

گفته بودم عاشقم ؛ اما کسی باور نکرد

نازنینم شک نکن این بار خود را می کشم

 

جرم من این است : معصومانه عاشق بوده ام

چون عذابم می دهد انکار ؛ خود را می کشم

 

شانه خالی کرده ام از بار این بی طاقتی

تا نگیری از دلم اقرارخود را می کشم

  

عهد بستیم از تمام تیرگی ها بگذریم

پا به روی عهدمان بگذار خود را می کشم

 

بر رگ دستان سردم تیغ را خواهم کشید

شک ببارد از درو دیوار خود را می کشم

 

کاش می دانستی از " آرام " بودن خسته ام

عاقبت یک روز بی تکرار خود را می کشم

 

   زهره ارزه گر

 

 میان قافیه بندان، برای بیتی تلخ
نگاه سرد زنی، مانده روی پیرهنی


سرش میان دو دستش، ترانه خوان شده است
و دست های زمختی، که مانده از کفنی

*

بهار زل زده وموذیانه می خندد
به خانه ای که بدون پدر، مچاله شده


و کودکی که نگاهش، همیشه دلگیر است
گمان کنم دو سه ماهیست، پنج ساله شده

*

آهای تو! نکند آخورت دوباره پر است
بجنب زن! که هنوز این زباله ها مانده


سکانس بعد، سه تا چارراه بالاتر
غروب های سگی، کودکیِ جا مانده

*

دو تا فرشته در آغوش هم شروع شدند
و اشک های خدا مژده ی رهایی بود


سکوت بی رمق شهر،در تنش پیچید
برای درد غریبی، مگر دوایی بود؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:44 |
 

جلسه ۵۴۱

اولین جلسه سال 1390 روز چهارشنبه 17/01/90 و با حضور تعدادی از شاعران و علاقمندان به شعر شروع شد . در این جلسه آقای سید مسلم موسوی شعری قرائت کرده و پس از آن آقای علیرضا جهانشاهی که به تازگی خدمت سربازی را تمام کرده اند به طور داوطلب اجباری !!!!( داوطلب اجباری : نوعی شعرخوانی ست که مجری جلسه از حاضرین میخواهد تا یکی شان برای شعرخوانی ، پشت میکروفن بیاید و بعدحاضرین  با اصرار وکف زدن و تشویق های پیاپی .و. .. یکی از شاعرانی که شعر و شخصیتش را دوست دارند به پشت میکروفن فرا میخوانند و در واقع شاعر به طور اجباری به سمت میکروفن خوانده میشود . به این میگویند داوطلب اجباری !!!! ) و البته این بارقرعه به نام شاعرخوب آقای علیرضا جهانشاهی افتاد . بعد از شعر خوانی ایشان ؛ آقای سعید شاد ، حسین بیات ، مهدی مهدیزادگان ، مسلم موسوی ، خانم مریم دلدار و آمنه دولت آبادی نقد بسیار مفصل و مبسوطی انجام دادند که نکات آموختنی زیادی داشت و با آن که سهم وسیعی از وقت جلسه در اختیار نقد فوق قرار گرفت ولی موجب اعتراض کسی نشد و صد البته که شاعر خوب وبا اخلاق آقای سعید شاد نقش مهمی دراین قضیه داشتند که صمیمانه از ایشان سپاسگزاریم . با هم تعدادی از اشعار قرائت شده در جلسه     ۵۴۱     را مرور می کنیم :

 

 

 

رضا انصاری

 

شک از دریچه آغاز شد

وقتی سلامی حبس می شود

دستها از کدام سمت می وزند

که هیچ خاطره ای به تو باز نمی شود

فواره سکوت

در اندیشه کلمات

ریشه هایی که از درخت وسیع ترند

این بار که می ایی

تمام کودکی ام را در استکان بریز

سلامتی ات ...

مزه ام هنوز صدای توست

 

 

مرتضا خدادادی

 

 

و بعد هرگز و اندی ، دوباره من شادم

که سرنوشت غزل را به دست دل دادم

 

و شیهه می کشم این جا سکوت شادم را

از آن زمان که دوباره به دستت افتادم

 

غرور خسته و سردم دوباره می جوشد

دوباره پر تب و تابم ، دوباره مردادم

 

شبیه آن چه که دارم در آسمانها نیست

من امتزاج دو دریا ، روانه در بادم

 

و روح حضرت توفان درون رگهایم

و من خود خود عشقم ، تو را که سر دادم

 

و کافرم به خدایان دیگر از امشب

تویی خدای غزل ها ، تو کردی آبادم

 

دوباره پر شدم از تو ، حضور سرشارت

دوباره غافلم از غم ؛ دوباره فریادم

 

 

 آمنه دولت آبادی

 

 

مثل دو دوست مثل دو یاور کنار هم

زیباست زنده بودن ما در کنار هم

 

با شوق روی گونه ی هم بوسه می زنند

وقتی که می رسند دو ساغر کنار هم

 

یک خانه ی بزرگ برای پرنده هاست

رشد دو تا درخت تناور کنار هم

 

باید که واژه های جهان را بسیج کرد

تا درد دل کنند دو خواهر کنار هم

 

خوابیده اند در وسط سنگهای شهر

حالا دو سنگ کوچک مرمر کنار هم

 

 

سهراب گل هاشم

 

 

همیشه با رشته افکارش آش رشته نذری میداد

دلم پاک پاک است .. به تازگی آن را صابون زده ام

بهترین و زیباترین ساعت دنیا ، ساعتی بود که تو را دیدم.

تمام زندگی ام قسطی ست اما گوشم بدهکار نیست.

زیبایی اش را به لوازم آرایشش تبریک گفتم .

سال 89 ، هشت مان گرو، نه بود . سال نود چه خواهد شد ؟

اگر حرف مفت را می خریدند خیلی ها میلیاردربودند.

با بالا رفتن آب بها ، دیگر کسی سیلی آبدار نمی زند .

خدایا یارانه را از ما بگیر اما " یار" را ، نه .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در شنبه بیستم فروردین 1390 و ساعت 10:43 |
 

 جلسه ۵۳۸ - ۵۳۹ و ۵۴۰

سلام . جلسه گذشته میخواستم وبلاگ انجمن را به روز کنم ولی دیدم یک هفته بیشتر تا پایان سال باقی نمانده بنابراین ترجیح دادم شعرهای هر سه جلسه را یکجا و آخر سال به عنوان عیدی تقدیم دوستان خوبم کنم . روز چهارشنبه از دوستان خواستم تا گلچین اشعار یکساله شان را قرائت کنند . جای همگیتان خالی ! جلسه ای پر از شادی وشعر و شیرینی بود  . مخصوصا که به زور !!!!! مجبورم کردند تا شیرینی تولدم را بخرم . نوش جان . و اما شعرهای قرائت شده در سه جلسه اخیر :

 

 

 

الهه بیات مختاری

 

آتش گرفته بود دلم دیروز

آب از سرم گذشته ولی امروز

عاشق شدن مسیر سراشیبی ست

یا تار تار می کندت یا روز

 

*

 

دلم هوای تو را کرده و پرنده شده

پیاز چشم من از اشک رنده رنده شده

دوباره انجمن و شعر و فرصت دیدار

چهارشنبه گذشته ؛ چهارشنبه شده

 

 

 

علی حاج یاری

 

 

تقصیر من نبود

تنها از سر اتفاق

دستان کسی را خواب دیده ام

که دنیا را به بدترین شکل ممکن پیش پایم قرار داد

فردا که بیدار شوم

نامه ای مینویسم

به نام تمام عزیزانم

پر از محبت

که هنوز هم زنده ام

هر چند سال عاشقی

سال پر بارانی بود

حالا مهم نیست

کدام درخت جای دستهایمان را نگه داشته است

باید آینه ای بیابم

پر از پونه

پر از پروانه

پر از تمام چیزهای خوب

تا خنده ات را فراموش نکنم

 

 

 

هما سعادتمند

 

 

این تویی

زنجیری که فکرم را سنگین کرده است

شعر مینویسد

و شب بوها را به دیوار همسایه مهربان تر می کوبد

کافیست باشی

تا هوا در یقه پیراهنم صاف شود

چترها پس از باران به خانه نیایند

و من عطرها را در گوشه صدایم گلدوزی کنم

مهربانی

آنقدر که میتوانی

روزهای ابری هم

آفتاب را به بند رخت خانه بیاویزی..

 

 

 

امیر رضا پدرام

 

از عاشق مچاله ی یک بار مصرفت

از من بگیر تا همه ی جمع در کف ات

 

از چشمهای قهوه ای تلخ سمی ات

از گریه ام که هیچ ندارد اهمیت

 

تردید من و سایه ی مرگ و تلالو اش

از چشمهات و درصد بالای الکلش

 

تردید من و پایه ی لرزان صندلی

این قدر ما به عمر ندیدیم خوشگلی

 

از دستهای لعنتی اش توی دست تو

از من که در خماری چشمت تلو تلو

 

به ناسلامتی خودم !!!! بیت آخر است

بودن ولی نبودنت از مرگ بدتر است

 

حس میکنم میان نگاهم اضافه ای

که مثل دود محو شده توی کافه ای

 

دیگر به غیرمرگ علاجی نمانده است

با ماندن تو فاتحه ی عشق خوانده است

 

 

 

 

رضا شجاعی

 

 

دنیا یک استکان تنهایی نیاز دارد

خوب که فکر میکنم

تنها ؛ تنهایی شانه اش باز است

استوا اش از کار افتاده

آدم برفی با آفتابش آب میشود

آدمش بی حوصلگی

هوای خواب کرده

کاش دختر همسایه ای بود ..

 

 

 

فاطمه لگزایی

 

یک درخت گنجشک در سرم

ترسیده از تگرگ

انگار نه انگار بهار است

و بهار قشنگ است

شکوفه ها باز میشوند

من متولد میشوم

تو به دنیا میآیی

انگار نه انگار بهار است

و همه چیز بایدخوب پیش برود

مثلا این که نگویی :

" می خواهم بروم "

 

 

 

هاشم رضا زاده

 

 

فنجان خالی ام پر از فال های بد

فنجان لب پریده ی رمالهای بد

فرقی میان سال جدید و قدیم نیست

بی تو چه فرق می کند این سالهای بد؟

در شاهنامه پر شده از نظم استوار

اما امان از افت نقالهای بد

با این که زنده ام شده بازیچه پیکرم

در زیر دست مرده ی غسالهای بد

باید عوض شود روش شعر گفتنم

یعنی ردیف و قافیه ی " آلهای بد "

باید کسی بیاید و غم را عوض کند

حتی ردیف و قافیه را هم عوض کند

پژمرده میشوند میان زباله ها

از این به بعد جان من و جان لاله ها

در روزنامه ها خبری از بهار نیست

باید عوض شود خبر سر مقاله ها

من شاعر تمام غزلهای مرده ام

این برگهای باطله .. کاغذ مچاله ها

یک عمر در میان غزل سوختم ولی

ای آن که آه می کشمت بین ناله ها

می آید آن زمان که غزل اشک میشود

پر میشود ز اشک تمام پیاله ها

باید کسی بیاید وشب را سحر کند

سر فصل تازه ای شود از استحاله ها

از این به بعد تیغ من و قلب روزگار

از این به بعد جان من و جان لاله ها

 

 

  

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 10:47 |
 

جلسه شماره   536  و 537

 

جلسه روز چهارشنبه 27-11-89 در حالی شروع شد که حضور چشمگیر شاعران جوان از یکسو و ضیق

 وقت از سوی دیگر باعث شد تا نتوانیم شعر تعدادی از دوستان شاعررا که امادگی خود را برای

شعرخوانی اعلام کرده بودندبشنویم. دوستانی که در این جلسه شعر خوانی داشتند عبارت بودند از :

 

آقایان : صادقی – مسلم موسوی – مهدی مهدیزادگان – مصطفی فاتحی – ابولفضل مبارز – علیرضا

همتی – جلیل فخرایی – ایمان مرصعی – کریم زندی – محمد دانشور – محسن پیروی – علی حاجیاری

– مصطفی توفیقی

و خانمها : فرزانه برهانی – احمدی – فرخنده شریفی – راضیه بیژنی وثوقی – ندا بابایی – الهه کاظمی –

 نجمه دلدار – اعظم میری – نازنین ازاد – مهری رنجبر – فاطمه اخوان – هدیه ازجمند – محرابی – اعظم

میری –مریم دلدار

ضمنا خانم اعظم میری که از یاران قدیمی شعر جوان میباشد و تقریبا از اولین روزهای تشکیل جلسه با

ما همراه بودند به اتفاق همسرشان در جلسه شرکت کرده بودندکه همینجا ازدواج این دوست عزیز و

شاعرخوب را به ایشان تبریگ عرض نموده و برایشان ارزوی خوشبختی داریم .

 

دوستانی هم که در جلسه روزچهارشنبه 5-12-89 شعر خوانی داشتند عبارت بودند از :

آقایان : محمود رضا خماریان ( شاعر مهمان از نیشابور ) جواد بنی اسد ( شاعر مهمان از نیشابور) –

فرهاد وحدتی نژاد – مصطفی فاتحی – مهدی رجبی – اسماعیل بختیاری – مسلم موسوی – ایمان ژاله

 – مهدی مهدیزادگان – کریم زندی – علیرضا همتی – محمد دانشور – سعید تقی نیا – محمد پیرانی –

ابولفضل مبارز –

و خانمها : نازنین آزاد – زهره ارزه گر – ندا بابایی – الهه کاظمی – سمیرا علی نژاد – مهری رنجبر –

ضمنا آقای سهراب گل هاشم نیز کاریکلماتورهای زیبای خود را در این جلسه خواندند.

با هم تعدادی از اشعار قرائت شده در دو جلسه اخیر را مرور میکنیم :

 

سعید تقی نیا

 

گله دارم گله از نحسی اقبال خودم

می دوم پشت سر مرگ  به دنبال خودم

من شمردم به سر انگشت خودم سی سال است

داده ام وعده ی امسال به هر سال خودم

چون کلافی که به دندان گره اش باز نشد

چشمت انداخت مرا بازبه چنگال خودم

هیچکس بیشتر از من به خودم راست نگفت

شده ام آینه ی عبرت امثال خودم

سایه ی ظهر تموزم که به هر جا رفتم

شدم از چرخش خورشید ؛ لگد مال خودم

دور تادور مرا این همه دیوار گرفت

کاش یک پنجره هم بود فقط مال خودم

آرزوهایم اگر دورتر از دست من است

میکشم منت پرواز هم از بال خودم

توبه از عشق مکافات خودش را دارد

این منم .. من که شدم باعث اغفال خودم

 

 

جواد بنی اسدی

 

این چشمهای خسته ی بی خواب مدتی ست

از شدت عذاب به من فحش می دهند

کاغذ مچاله های سیاه بدون شعر

در زیر افتاب به من فحش می دهند

 

آه ای ملیکه ی دل من بی تو ، بی کسم

بی تو تمام ثانیه ها زهر مار شد

هر شعر را که با تو به پایان رسانده ام

از دیدگاه اهل هنر شاهکار شد

 

برگرد و چشم ساحره ات را به رسم عشق

مثل قدیم از کن و هدیه کن به من

تا باورم شود که هنوزعاشق منی

برگرد و بین دفتر شعرم غزل بزن

 

بار سفر به دوش تو دیدم . کجا ؟؟ کجا ؟!!

بانو ! نگو که باز دوباره مسافری

براین دل شکسته ی من اینقدر نخند

بانو ! خدا نکرده خودت هم که شاعری!!!

 

چون دیدمت که می روی از خانه ی دلم

یک کوه مرگ پشت سرم جمع کرده ام

بگذار بدرقه کنمت با دو کاسه اشک

اشکی که از دو چشم ترم جمع کرده ام

 

 

اعظم میری

 

ماییم و بهار و باده ای ناخورده

مانند هزار سنگ تیپا خورده

امروز اگر از سر ما برخیزند

فردا شده ایم سفره ای تا خورده

 

علیرضا همتی

 

از بیشتری اسکناست باشد

یا بهتری جنس لباست باشد

با اخم نگاه کردنت جالب نیست

من بچه ی مشهدم .. حواست باشد

 

 

ضمنا از کلیه دوستانی که به روز شدن وبلاگ انجمن شعر جوان مشهد را اطلاعرسانی خواهند فرمود صمیمانه سپاسگزارم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در دوشنبه نهم اسفند 1389 و ساعت 10:56 |

 

 

                                        جلسه ۵۳۴ و ۵۳۵

 

محمد دانشور

 

بی فایده است

نه من شاعر خوبی هستم  

نه آب این خانه زلال است

- با این چراغهای بی رمق -

  گلدان را بردار                                                                                                                 

و خاکش را

به باغچه ای پشت در بسپار

شاید خیابان

شعر بهتری بکارد

شاید باران ببارد

 

 

محسن نیک آیین

 

تو رفته ای

ومن باورم شده

باید برای یک نفر چای بریزم

رنگ لباسهایم را خودم انتخاب کنم

هنوز پارچ کنار شمعدانی

عطر دستهای تو را دارد

و این موهبتی ست

برای پرنده ای که فهمید

در آسمان هیچ خبری نیست

 

 

هما سعادتمند

 

مادرم چادری در باد

پدرم تفنگی که از کشتن همسایه می آید

برادرانم مدال افتخاری

به سینه اش هستند

من اما..

یک گلوله ام تنها

با انقلابی که زیر روسری ام سنگر گرفته است

 

 

سمیه شریفی

 

هنوز هم پرنده ای

هر چند

پرهایت را

در اولین خانه کوچ ات

جا گذاشته ای

به دنیا می آیی

نافت را با عشق می برند

لبخند میزنی

در حالی که

ستاره هایت از درد میسوزد

دستان خینه بسته ات (1)

طراحی خداست

مبارک است

(1) خینه در زبان افغانی به معنای " حنا " میباشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 11:23 |
 

جلسه ۵۳۲ و ۵۳۳

 

دوستان عزیز سلام .

از این که با یک روز تاخیر وبلاگ انجمن شعر جوان به روز میشود صمیمانه پوزش میطلبم . دلیلش عدم دسترسی من به اینترنت بود . احتمال دارد که به روز رسانی این پست نیزبا کمی تاخیر انجام شودکه پیشاپیش از دوستان و شاعران عزیز عذرخواهی میکنم

شاعرانی که روز22/10/89 شعر خوانی داشتند عبارت بودند از آقایان و خانمها :

آقای اکرامیان (شاعر میهمان از اصفهان ) –صادقی – نجمه آخرتی –مهدی آخرتی – محمد آزرم –مریم بهاری – محمدی – عفت علی اکبری – مهدی رجبی –سمانه ترحمی – ندا بابایی – جلیل فخرایی – رضا یاوری – نازنین ازاد –رضا بروسان – منیژه درتومیان –علیرضا جهانشاهی – نجمه بهاری –سید حسن مبارز –الهام اسلامی –سهیل سوزنی –محمد دانشور –داوودی – عظیمی – رضا شجاعی

همچنین در تاریخ 29 /10/89 و در پانصد و سی و سومین جلسه شاعران ذیل به شعرخوانی پرداختند :

سید مسلم موسوی – فرخنده شریفی – مهدی آخرتی – نازنین آزاد – جلیل فخرایی – مهری رنجبر – نجمه دلدار بهاری  - سمانه ترحمی – محسن قهرمان – الهه کاظمی – ایمان مرصعی – عفت علی اکبری – مهدی رجبی – فاطمه اخوان – سید محمد سادات فخر- محمد دانشور – نیک ایین

در جلسه مورخ 29/10 /89 نقد مفصلی بر روی سروده های آقای سید مسلم موسوی صورت گرفت .ضمنا در همین جلسه آقای سهراب گل هاشم نیز کاریکلماتورهای زیبای خود را قرادت کردند .

با هم نمونه هایی از اشعار دو جلسه اخیر را مرور می کنیم :

 

 

مهدی آخرتی

 

كاش مي شد تو را ميان بازوانم خالكوبي كنم

                                                  با همان موهاي عروسكي

 

گاهي به انبوه محبت فكر مي كنم

  كه چطور در جواب سلامي خلاصه اش مي كردي

گاهي به بهار كه عرقريزان از تماشاي تو بر مي گشت

 

بگو هر روز صبح با لبهاي چه كسي بيدار شوم ؟

    بگو چه كسي مي تواند در عكسها كنار من اينقدر شيطنت كند ؟

 

  بايد آنطرف در بچينم  هفت سين امسال را

 

  چقدر به دستمالي كه تو گلدوزي اش كردي  گريه مي

 

 

مهدی رجبی

 

مثل دیوار یک ندامتگاه ؛ من پر از شعرهای غمگینم

پرم از شهوت نخی سیگار ، من پر از ابرهای سنگینم

 

یک دو پیکی بیا به هم بزنیم ؛ این شب سرد را ورق بزنیم

طعم گیلاس می دهد لبهات نکند باز خواب می بینم ؟

 

مثل فانوس روشنی چشمت ، شب این خسته را عقب زده است

نوبت رقص لا ابالی توست ؛ تو بگو من چگونه بنشینم ؟

 

تو در این چشمها غزل داری ، دو پیاله پر از عسل داری

من چه حد عاشق توام با تو که چنین با قوام و شیرینم

 

ایمان مرصعی

 

سر منشا اینهمه غم و درد نباش

نسبت به نگاه گرم ما سرد نباش

یک عمر به این و آن خیانت کردی

" دنیا " به خودت بیا و نامرد نباش

 

سهیل سوزنی

 

گویا نمرده عشق شما در دلم هنوز

شاید که هست لطف کمی ، شاملم هنوز

 

آن لحظه ای که فرصت دیدار می دهید

حس میکنم به عشق شما قابلم هنوز

 

با مهر باطلی که به پیشانی ام زدید

تا سال ها به لطف شما باطلم هنوز

 

زخمی جدید ! ضمن تشکر ، نیاز نیست

جون از وفور مرحمتی کاملم هنوز

 

باور کنید بارقه ی عشق زنده است

فریاد زد دلم : به شما مایلم هنوز

 

دیوانگی پیامد دلدادگی ست ، چون

غیر از جنون نگشته دگر حاصلم هنوز

 

تجدید عشق کرده دلم با شما ولی

از بازتاب عشق شما ، غافلم هنوز..

 

نجمه دلدار بهاری

 

تقریبا از اوایل پاییز ، می تپد

قلبم برای هر کس و هر چیز می طپد

 

هر روز توبه می کند و باز روز بعد

با هر نگاه وسوسه آمیز می طپد

 

این شوق شاعرانه مرا گرم کرده یا

از سردی هواست که یکریز می تپد ؟

 

پاییز خواب ماند و شب آواره شد هنوز

این خسته ی همیشه سحر خیز می تپد

 

هی !! دست بر دلم نگذارید . شاعر است

با یک تکان برای شما نیز می تپد

 

جا دارد از آقای سید مسلم موسوی که به دلیل کسالت بنده قبول زحمت فرموده و جلسه 532 را اداره نمودند صمیمانه قدردانی نمایم.

همچنین مراتب امتنان و سپاس خود را از دوستانی که به روز شدن وبلاگ انجمن شعر جوان را اطلاعرسانی خواهند نمود اعلام میدارم .

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 13:52 |
 

 

جلسه ۵۳۰ و ۵۳۱

 

سلام دوستان عزيز . همانطور كه در دو پست ماقبل توضيح دادم، از اين

به بعد وبلاگ انجمن شعر جوان هر دو هفته يكبار به روز خواهد شد . در

دو هفته اخير هم از دوستان خوبمان شعرهاي زيبايي شنيديم و البته

 خبرهاي خوبي هم به گوشمان رسيد از جمله اين كه تعدادي از

دوستان جلسه شعر جوان در جشنواره استاني دفاع مقدس حائز

مقامهايي شدند كه باعث خوشحالي ما شد از ميان برگزيدگان

جشنواره ميتوان به دوستان گرامي جلسه آقايان : سيد مسلم موسوي

، اسماعيل بختياري ، امان  ا.. ميرزايي ، هاشم رضازاده وسركار خانم 

 زهرا گريز پا اشاره نمود . ضمن تبريك به اين دوستان براي همگي آنان

بهترين آرزوها را از خداوند متعال مسئلت داريم .

 

شاعراني كه در جلسه روز چهارشنبه 8/ دي ماه 89 شعرخواني

داشتند عبارت بودند از :

محمد دانشور – سهيل سوزني – محمد بيات – فرخنده شريفي – زهره

ارزه گر – زينب محمدي – عاطفه داوودي – جواد بني اسد – فرهاد

وحدتي نژاد –محسن پيروي –رضا شجاعي –رضا حلم زاده –محمد آزرم

– فردين نوروزي – علي حاجي زاده – امان ا.. ميرزايي – راوش – جليل

فخرايي – هاشم رضازاده –سيد مسلم موسوي.

 

شاعراني هم روز چهارشنبه 15 دي 89 شعرخواني داشتند عبارت بودند

 از :

 

فاطمه اسكندري – فيروز فرزين –زهره ارزه گر – سهيل سوزني – هلاله

ترشيزيان – حميده غفوريان – محمد پيراني – زهرا اسكندري – محمد

 ازرم – فاطمه اخوان – الهه كاظمي – مهدي رجبي – سميه سيدي –

 اسماعيل بختياري – محمد دانشور – محسن نيك آيين – مهدي رضايي

– حميدرضا عرفانيان – مهري رنجبر – زينب محمدي. ضمنا آقاي سهراب

 گل هاشم نيز كاريكلماتورهاي خود را خواندند .

 

با هم تعدادي از اشعار قرائت شده در دو جلسه اخير را مرور ميكنيم :

 

سيد مسلم موسوي

 

( به روح بلند شهيد سيد حسين حسيني ، همسنگرم در داربلوط ايلام غرب )

 

چهارده بهار بيش نداشتي كه تماشايي شدي

دوربين آهسته آهسته از تنت بالا آمد

و تنت را به دهان تفنگ سپرد

انگار به تنور افتادي ماه !

وقتي انگشتهاي سياه روي تنت

انار كاشت

در تپه هاي داربلوط قد كشيدي

پلك زدي

پدر در هم ريخت

جهاني شدي

خاك از چشمت

افتاد !!

 

محمد آزرم

 

سكانس اول اين شعر : صحن آزادي

منم و بارش اشك و ضريح فولادي

 

منم كه آمدم از دور دست آقا جان !

سپاس از اين كه دوباره اجازه ام دادي

 

مرا كشاندي و باور نميكنم آقا !

چه كار كرده ام امشب كه يادم افتادي ؟

 

من و لياقت اين بارگاه ؟؟ ممكن نيست !!

شما كجا و كجا اين كلاغ آبادي ؟

 

به روي دست نهادم دل سياهم را

كه تا دخيل ببندم به رسم اجدادي

 

و كاش ضامن آهو تو ضامنم بشوي

دمي كه رخت ببندد دلم از اين وادي

 

تو آمدي كه خراسان بهشت من بشود

تو آمدي كه خراسان شود پر از شادي

 

سكانس آخر شعرم : سه نقطه و اين بار

طواف روي تو كردم

وكات !

آزادي ..

 

هلاله ترشيزيان

 

باران بند آمده عزيزم !

تو پنجره را باز نكردي

كه از كوچه بشنوي

گاهي يك نفس عميق بايد كشيد

بايد به كوچه زد

به وسوسه ي افتاب

تن به تن

درختاني كه پر شور ميخوانند

دلم رنگ چشمانت مي شود اگر

باران از سكر

 چتر

تو ببارد

 

 

 الهه كاظمي

 

خدا..

تنهايي ..

ساز ناكوك من ..

شعرهاي تازه ميگويم

سايه ام بي واهمه

از حصار تنگ شعرهايم قد كشيد

اين روزها مردي

در سقوط ذهنم تكرار نمي شود

در من حلول مي كند

مردي گرگ نما

حالا !

بخواب شاعر !!

چه خوب تابوت عشقم را ميبرند

در ته مانده ي قهوه ام

جا مانده ي يك سو ء ظن ..

 

 

سهراب گل هاشم

 

عشق راهي ست هموار ، اما بعضيها در اين راه ليز مي خورند.

 

هميشه درست مي گويم ، اما نميدانم چرا حق با ديگران است

.

عاشق از پشت تلسكوپ به دنيا نگاه مي كند اما حسود از پشت

ميكروسكوپ .

 

بعضيها دمشان خيلي كلفت است ، حتي ميتوانند با آن گردو بشكنند.

 

دلي كه هر رهگذري را بپذيرد مثل اجناس حراجي بنجل است.

 

بعضي ادمها قبل از تاريخ مصرفشان فاسد مي شوند .

 

قفل دلي كه هرز باشد حتما با هر كليدي باز خواهد شد.

 

پر بودن حساب بانكي باعث خالي شدن كينه هاي زناشويي مي شود .

 

انهايي كه شما را آدم حساب نمي كنند رياضي بلد نيستند .

 

قبل از اينكه درازم كنند ، كوتاه آمدم .

 

 

به روز رسانی بعدی وبلاگ  روز شنبه ۳۰دی ماه۸۹ خواهد بود.

 

( قبلا از تمام دوستانی که به روز شدن وبلاگ انجمن شعر جوان را اطلاعرسانی خواهند نمود صمیمانه سپاسگزارم )

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسئول انجمن در شنبه هجدهم دی 1389 و ساعت 8:10 |