سلام.

دوباره چهارشنبه و دوباره شعر

تعدادی از اشعار قرائت شده در پانصدو بیست و نهمین جلسه شعر جوان مشهد :

 

فاطمه ی اخوان

 

-

صبح که رفتی
انتظارش را داشتم
شب را به خانه بیاوری
با برفی که بی دلیل می بارید

2-

اتفاقی نبود
اگر عاشق شدیم
اتفاقی نبود
اگر دستی به شانه ای می خورد
هنوز باران در استوا بیشتر می بارد
و خزه ها درختان را سبز تر می کنند

---------------------------------------

امیر رضا پدرام یار

 

بـه لبت فکر میکند پسری...

به سرش می زنی، که دل ببری

 

چشم وا می کنی و بعد از تو

چشم وا می کند  به دربه دری

 

تو به روزت ادامه می دهی و...

از شبی که گذشت بی خبری

 

از شبی که سرش به درد...

افتاد

پسری باز توی دردسری

 

2

امشب از چشمهات لبریز است

خواب تلخی که می زند به سرم

 

روز را خسته کرده ام ازتو

تا شبی که هنوز دربه درم

 

راه می افتم ازخودم تا تو

وسط چشمهای باز     ترم

 

تاکه از اوج آخرین کابوس

طرف خانه ی شما

بپرم...

3

ابرهای کلافه از بغضی

منعکس توی چشمهای ترش

 

جیغ آرام خانه ای درغم

گریه ی چند مرد دوروبرش

 

داد و بیداد   راه می افتد

آمبولانسی از آخرین سحرش

 

...

 

آنطرف سِیر می کند پسری

در نگاهی که خورده توی سرش...

---------------------------------------------

هما سعادتمند  

  در من                           

همیشه زنی کوچک

با سایه های بلندش

گریه می کند

برای آفتابی

که در ادامه ی دستهایش دفن می شود

با سوسنهایی که به سینه سنجاق کرده است

وچون کلمه ای عریان*

عشق را با زبان اشاره می فهمد

***

 صدا از تو شروع می شد

 ومن تمام کودکی ام را

با استخوان تو پوست می انداختم

در تابوت پیراهنی

که شبیه مردن پروانه ای عمیقم می کرد

فکر می کردم

باتو پرنده خواهم مرد

اما این روزها 

زنی هستم

که وقتی غمگین است

زیباتر است

  ***        

 بیا مرا از رگی شروع کن

که با گردن گل سرخ در تقارن

است

تو که خوب  می دانی

انگشتهایم را خنجر هم بتراشم

باز هم

دهانم بوی دوستت دارم می دهد

-----------------------------------------------------

 

میترا عزیزی

-رو به روی ما

پشت ان دیوار بلند

صدای گرگم به هواست

و پیچش انعکاس خنده هاییست

که از ان

بوی بلوغ می اید

و تو این طرف

کفشهایت را واکس می زنی

ومن 

سالهاست

نگاهم رسوب می کند بر این دیوار 

--------------------------------------------------

 علی حاجی یاری 

 

 

من غرق در نگاه تو باشم چه می شود

یک عمر سر به راه تو باشم چه می شود

یا ان غریب مانده به رویای کودکی

بگذار در پناه تو باشم چه می شود

باید خطا کنی و به تیرت هدف دهی

یعنی که من گناه تو باشم چه می شود

حالا که از تمام جهان رنج می برم

یک بار اشتباه تو باشم چه می شود