چیزی بگو

چهارشنبه 16 بهمن یکهزاروسیصد و نودو دو ، پانصدو هفتادویکمین جلسه  ی شعر جوان با حضور شاعران و علاقمندان به شعر  و نیز با حضور سه مهمان  از خارج استان برگزار شد .در ذیل تعدادی از اشعاری را  که  دوستان در سه هفته اخیر قرائت کردند مرور میکنیم

 

 

 

 

محمد دانشور

 


 

صبح ، چنگ انداخت چشم شور شب را کور کرد

کرکره حال و هوایم را پر از هاشور کرد

 

مرگ از کابوسهایم رفت و دوش آب گرم

پوستم را بی نیاز از غسل با کافور کرد

بعد مدتها تماشای نگاه راضی ام

چهره ی آیینه را هم لحظه ای مغرور کرد

 

جورواجورند آدمها ولی یک حس نو

اخم ناجور مرا با خنده هایت جور کرد

 

حرفهای نیشداری را که گاهی می زدی

 

طرز تفسیر جدیدم شست و بی منظور کرد

د

صبح ، دستت بود وقتی که برایم پیک ریخت

صبح ، چشمت بود وقتی صحبت از انگور کرد

عصر شد ؛ من مانده ام با استکانی خالی و . .

با تماسی که تو را یک بار دیگر دور کرد

 

 

 

سید ابوالفضل مبارز

 

گیسو پریشان جاده را کمتر پریشان کن

قدری مدارا با دل غمگین آبان کن

با گامهای بی قرار رو به تنهایی

کمتر مشام کوچه را درگیر باران کن

برگرد سمت من نگاهی کن که غمگینم

اشکی بریز و حسرت من را دوچندان کن

چیزی بگو با من شبیه قامتت موزون

حرفی بزن در ابتدای شعر طوفان کن

آغوش وا کم رو به این تنهایی غمگین

بیتابی ام را در دهان بوشه پنهان کن

یک بار آتش را گلستان کرده ای ،ای عشق

اینبار لطفی کن بیا آن را خراسان کن

 

ما هر دو با یک باد از یک شاخه افتادیم

من مینویسم عاشقت هستم تو کتمان کن!

 

 

علی حاجیاری

 

درست مثل همیشه کسی اذان می داد
و اشک هم که مرا روی پا تکان می داد
غروب سیلی سرخی به اسمان می زد
غروب قدرت غم را به من نشان می داد
و خاک مرده که در شهر پخش می کردند
شبیه بم خبر از هر چه ناگهان می داد
سحر مقابل چوبه عجیب می خندیید
زنی که دست زمین را به اسمان می داد
و بعد ساعت سه چار پایه ای که نبود
و اشک مثل همیشه مگر امان می داد
درست بعد همان حادثه کسی پرسید
کسی که مرد چرا بی گناه جان می داد؟
که مرگ چند نفر را یتیم خواهد کرد؟
زنی که مرد نبوده، زنی که نان می داد
و باز صبح سر جای اولم بودم
وباز مثل همیشه کسی اذان می داد

 

سمانه مصدق

 

با من تماشایی تره دنیا با این منی که غرق ِ کابوسه

دور خودش میچرخه سردرگم لب های تنهاییشو میبوسه

با من تماشایی تره دنیا وقتی که درد تازه ای داری

حس میکنی پشت سرت باید دیوارو با دستات نگه داری

زل میزنی، چشمامو میبندم تا کم بیاره ابر، بارونو

تنها گُله که خوب میفهمه حال و هوای بغض گلدونو

دارم فراری میشم از دیروز وقتی همیشه دردسر سازه

تقویم های گنگ امروزی فردای رویاهامو میسازه

حالم بده مثل غروبی که میبنده گاهی راه خورشیدو

بوی غرورِ مرده میپاشه تو سرنوشتم تخم تردیدو

با من تماشایی تره دنیا با این منی که ساکت و سرده

توک میزنه آروم به تاریکی میره و دیگه برنمیگرده

 

سعید عابدی

 

 جنگ که تمام شد
قبله هامان تغییر کرد
خانه هامان تغییر کرد
نامها
حتی خیابانهایمان تغییر کرد
روی خاکریز
توی کانال
چه فرق دارد مسیح باشی یا محمد
در جنگ آدمها به هم نزدیک ترند
به صلح بد بینم
کاش جنگ عصای موسی میشد
و .................

 

 به امید دیدار


 


 

 

 

چندتاخبرخوب

دوستان عزیز دیروزچهارشنبه 15 آبان پانصدوپنجاه و نهمین جلسه شعر جوان تشکیل شد . چندهفته اخیر متاسفانه نتونستم شعرهای قشنگ اعضای جلسه رو براتون بذارم . فقط خواستم مجددا اطلاعرسانی کنم که جلسات شعر جوان هر چهارشنبه ازساعت 16/30 درمحل تالار شعر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مشهد واقع در خیابان مدرس نبش مدرس 3 برگزار میشه . این جلسه محدودیتی برای حضور هیچیک از علاقه مندان شعر نداره و تموم علاقمندان شعر با هر گرایش شعری میتونن در اون شرکت کنن . شماره تماس دبیرخونه انجمن رو درپست بعدی براتون میذارم تا اگه سوالی دارید بتونیم پاسخگو باشیم . راستی هنوز فراموش نکردم فقط این دو تا خبر خوب رو بهتون بدم که دو تا از اعضای خوب جلسه شعر جوان امسال بعنوان جوانان برتر کشور شناخته شدن . خانم مریم دلدار بهاری و آقای مهدی آخرتی دوشاعر جوان نمونه ای بودن که امسال باعث سربلندی شعر جوان شدن . بهشون برای هزارمین با رتبریک میگم و براشون از صمیم قلب آرزوی موفقیت میکنم . چند تا از دوستان خوبمون هم به جرگه متاهل ها پیوستن امیدوارم تاهل باعث نشه که از شعر دور بیفتن . دوتا از خانمهای جلسه مامان شدن . سه تا از دوستان به خدمت سربازی رفتن و... خلاصه این که از هفته آینده به طور مرتب وبلاگ شعر جوان به روز میشه و شما میتونید جدیدترین شعرهای شاعران جوان مشهد ومهمانانی رو که از شهرها و استانهای دیگه در جلسه مون حضور پیدا میکنن بخونید و لدت ببرید . دوستانی که دردنیای نت فعال هستن لطفا خبر برگزاری مجدد جلسه شعر جوان رو به سایر دوستان اطلاع بدن . راستی هفته آینده به دلیل تقارن با ایام تاسوعا و عاشورا جلسه تعطیله اما از هفته بعدترش در خدمت دوستان شاعر هستیم . التماس دعا .


دوباره سلام .. دوباره درود

دوستان عزیز سلام

خوشحالم که به اطلاعتون برسونم بعد از کلی این در و اون در زدن بلاخره  جلسه شعر جوان دوباره راه اندازی شد .

روز چهارشنبه 10 مهر 92 ساعت 5 عصر منتظر حضور گرمتون هستیم .

خ مدرس - نبش مدرس 3 - اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مشهد .تالار شعر

لطفا به سایر دوستان اطلاعرسانی بفرمایید .

مرگ بر جاده های لغزنده

...همیشه همینطور است انگار باید" مرگ " بیاید تا بقیه با هم مهربانتر شوند . انگار " زندگی " به تنهایی عرضه ی مهربان کردن آدمها را ندارد .  گاهی مرگ چیز بدی نیست همچنان که گاهی زندگی چیز قشنگی نیست . امروز روزهفتمی ست که رضا بروسان و الهام اسلامی عزیز تنهایمان گذاشته اند امروز میرویم تا مزار بروسان را گلباران کنیم و بگوییم دوستشان داشته ایم – کاری که میتوانستیم در زمان حیاتشان انجام دهیم و ندادیم – با بقیه کاری ندارم . بیشتر منظورم خودم است و این حرفها را میزنم که تلنگری به خودم زده باشم  , که یاد بگیرم با همه مهربان باشم , که حواسم باشد شایدکسی را که امروز میبینم دیگر هرگز نبینمش . اصلا شاید فردایی برایم وجود نداشته باشد تا, کسی را ببینم .....دیشب مراسم سوگسرایی برای رضا بروسان در حوزه هنری برگزار شد . مراسمی بسیارغم آلود که اشک را از چشم همه سرازیر کرد . شاعران آمدندو خواندند و گریه کردند و.... اما  بعد از مراسم چهلم , بروسان هم فراموش میشود همانطور که خیلی های دیگر فراموش شدند و فقط به مناسبتهای مختلف که به نفع اداره ای , شخصی , سازمانی , گروهی , دسته ای و .. باشد از نام و شعرشان استفاده  - یا بهتر بگویم سواستفاده – میکنند . البته خدای  نکرده من منکر تاثرات قلبی بسیاری از شاعران در ماتم از دست دادن بروسان و اسلامی نیستم بلکه منظورم این است که واقعا گاهی مرگ بعضیها ناندانی و نامدانی برای گروهی دیگر میشود . بگذریم .داشتم میگفتم که دیشب شب سختی بود برای کسانی که بروسان را و شعرهایش را دوست داشتند . کسانی که به دور از مصلحت اندیشی ودو دو تا چهارتا کردنها آمده بودند تا به بروسان بگویند برایشان عزیز بوده .
رضا بروسان و الهام اسلامی و فرزندشان لیلا , شب تاسوعا در حالی که عازم سفر بودند در جاده یخزده قوچان تصادف کردند و به ابدیت پیوستند . 

 "کاش رانندگی بلد نبودی " بروسان . کاش جاده یخبندان نبود . کاش شب سفر نمیکردی . کاش سفر نمیرفتی ... سفر نمیرفتی .... سفر نمیرفتی ..

 

 غلامرضا بروسان:

 اگر مُردم برایم با دست و دلی باز گریه کنید

داروهای شفابخش را بیاورید

بچینید روی رَف آن طرف اتاق

خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند

و همسرم صورتم را از باد برگرداند

و به سمتی ببرد که دلم را برد

اگر مُردم

برمی‌گردم و تو را چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم. 

 

  مجید نظافت

 شاعران به مرگ نزدیکترند

 زیرا آنان خود، زندگی‌اند

 و زندگی و مرگ، خواهران توأمان هم‌اند

 کوچ شاعران، جهان را خالی می‌کند

 بی شاعران، دست زندگی در پی چیزی می‌گردد

 و اندوه از دیوار دلها سرک می‌کشد

 بی شاعرِ یک بسته سیگار در تبعید

 جهان تبعیدگاه بزرگتری است

 بی‌شک، بی او و همسرش

 شعر لاغرتر می‌شود

 و فربهانی چند، همچنان می‌سرایند

 و آب از آب تکان نمی‌خورد

 

  حمید رضا شکارسری

 هر سال

 حرف آخر را

 زمستان می‌زند ...

 

 یوسف بینا


رنگین‌کمان در کدام باغچه می‌رقصید

 که با زن و فرزندت به تماشا رفتی؟

به کدام گل دشنام دادند که ابرو درهم کشیده پا در میان گذاشتی؟

 تیر از کدام سو در پهلویت نشست که روبروی خویش به سجده افتادی؟

 آیا دیگر کسی برای خیابانهای بی‌درخت مرثیه می‌خواند؟

 

 منیژه درتومیان

 نمیدانم دلم آسمان مشهد است

که گرفته

یا آسمان , دل من است

که کلاغهای غمگین را می ترساند ؟

خودم را سرزنش می کنم

چرا آخرین باری که دیدمت

نگفتم پیراهنت زیباست ؟

چرا نگفتم شعرهایت را دوست دارم ؟

چرا هرگز از تو نپرسیدم

چه آرزویی داری ؟

*

مرگ وزید ودود سیگارت

در مه آلودگی جاده گم شد

آنقدر " اتفاق " بودی

که سرانجام از ریشه افتادی .

 

 نجمه دلدار بهاری


بی تب و تاب روز آینده

در سرش شور و بر لبش خنده

قلبش از شعر بود آکنده

مرگ بر جاده های لغزنده

شعر میخوانم و صدایت نیست

نظری , نقد و نکته ای ؛ چیزی ..

رفتنت پشت و رویمان کرده

پرچمی در هوای پاییزی

روز تلخی ست روز عاشورا

بالاخص در دل بهشت رضا

آسمان گریه میکند داری

چقدر شعر نانوشته رضا ؟

جلساتی که بی تو می گذرند

از نبود صدات شرمنده

کاش میشد دو.باره برگردی

مرگ بر جاده های لغزنده ...

 

سایت تخصصی شعر و نقد ادبی به روز شد :

http://dartoomian.com/  (کلیک کنید و وارد سایت شوید )

 

( با عرض پوزش اشعار جلسات ۵۴۸/۵۴۹/۵۵۰/۵۵۱ در وبلاگ درج نشده است )

پانصدوپنجاه و دومین جلسه شعر جوان درحالی شروع شد که تعداد زیادی از شاعران و علاقمندان به شعر در جلسه حضور یافته بودند . این جلسه که پذیرای تعدادی شاعر مهمان نیز بود با اطلاعرسانی اخبار فرهنگی و هنری مشهد آغاز وسپس با نقد شعر ؛ پذیرایی و شعرخوانی سایر شاعران ادامه یافت . اسامی شاعرانی که در جلسه چهارشنبه 29 تیر 90 شعر خوانی داشتند عبارت بود از :

آقایان :

 قاسم شیرازیان – سید محمد حسینی (شاعر مهمان از تهران ) – مهدی ایزد پناه – حسن صنوبری ( شاعر مهمان از تهران ) – جواد بنی اسد ( شاعر مهمان از نیشابور ) – اکبری – هادی نجات – سید قاسم رفعت حسینی – سید حسن مبارز- علی باقری – مهدی مهدیزادگان – سید علی رضایی – فرهاد وحدتی نژاد ( شاعر مهمان از نیشابور ) – سید مسلم موسوی –صادق اسلامیان –

و خانمها :

اشرف السادات اسماعیلی –فرزانه برهانی – مریم دلدار بهاری – نجمه دلدار بهاری – لیلا افضلی – حمیده السادات امینی مجاهد – شیدا خزاعی –بتول اقایی – منیژه درتومیان

با هم تعدادی از اشعار قرائت شده در جلسه اخیر را مرور میکنیم :

 

فرهاد وحدتی نژاد ( فریان )

 

یک شهر در  هوای تو درگیر است ، من از تمام شهر پریشان تر

هی دم مزن به فاصله که دیریست ، احساس من گرفته تو را در بر

از سیلی نگاه تو خوشنودم ، هر چند با عتاب و غضب باشد

چون برکه ای که حال خوشی دارد ، از لکه های خنده ی نیلوفر

باران نشست بر تن آبادی ، بی آن که از هوای تو پُر باشد

باران گرفت بی تو بگو چه کنم ؟ با این صدای تلخ و عذاب آور

از کوچه های خاطره دل کندی ، از لحظه های ناب هم آغوشی

دیگر هوای خنده و شادی نیست ، با لحن این حقیقت ناباور

سر خورده ی ملامت اسفندم ، با سوز و آه و سرزنش و سرما

بانو ! مرا بخوان و روانم کن ، در گرمخیز جاده ی شهریور

از دردهای سرزده سرشارم ، در غربت و عذاب گرفتارم

دست مرا بگیر و امانم ده ، پیش از وقوع حادثه ای دیگر ....

 

حمیده سادات امینی مجاهد

 

تمام زندگی ام یک دروغ مسخره است

شکست پشت شکست و شکست پشت شکست

کسی که باعث تکرار دردهایم بود

دوباره امد و بال پریدنم را بست

به خاطر تو به بختم لگد زدم تنها

به خاطر تو عزیزم ، بگو که یادت هست

به پای عشق تو تا آخرش نشستم نه

نگو که می روی و می دهم تو را از دست

تمام زندگی شاعری که مسخره است :

شکست پشت شکست و شکست پشت شکست ...

 

سید محمد حسینی

 

احساس خواهد کرد کوه نور می بیند

وقتی که شهرت را کسی از دور می بیند

احساس انسانی که روی تکه ی چوبی

در عمق تاریکی دریا ، نور می بیند

جای قدمهای بهشتی تو را عاشق

در کوچه باغ سبز نیشابور می بیند

زائر همان آنی که مشهد می رسد ، خود را

با بچه آهوی شما محشور می بیند

هر کس که می آید میان صحن های تو

شور خودش را گوشه ی ماهور می بیند

با اشک می آید ولی دلخوش به روزی که

بالای بالینش تو را در گور می بیند

شاعر نگاهش سمت گنبد میرود اما

جای کبوتر دسته های حور می بیند

در بیت هشتم صحن کهنه – پنجره فولاد

انگار می گویند : مردی کور می بیند ..

 

اشرف اسماعیلی

 

غریب بود و تنها ، کسی میان خودش

کسی شبیه غزل های بی امان خودش

چقدر حل کند آخر تمام دردش را

کسی که غرق شده عمق استکان خودش

 

جواد بنی اسد

 

" این که چشم از تو بر نمی دارم

چون گل آفتاب گردانم

بنشین اندکی که جایز نیست

قبله را دائماً بگردانم "

 

چشم تو زیر طاق ابروهات

لف و نشر مرتبم شده است

قاب چشم سیاهپوش شما

سوژه ی شعر امشبم شده است

 

سیب لبخند مهربان لبت

در هیاهوی عشق چیدنی است

امشب از خانه ات بزن بیرون

ماه با کیف و کفش دیدنی است

 

تو سری از فرشته ها اما

بی گناهی ، گناه خوبی نیست

گاهگاهی به چشم من برگرد

رفتنت اشتباه خوبی نیست

 

مطلع شعر من نگاه تو شد

مقطعش رفتن تو از پیشم

خودمانی بگویم این را که :

تو بری من بی همزبون میشم

 

آه این شعر هم تمام شداما

باز هم حرف دل نگفته پرید

می روم باز ، باز خواهم گشت

شاید این بار با دو شعر سپید....

جلسه شعر جوان مشهد تا پایان ماه مبارک رمضان تعطیل می باشد . اولین چهارشنبه بعد از عید سعید فطر؛ جلسه شعر جوان تشکیل خواهد شد . 

 ضمنا سایت تخصصی شعر و نقد ادبی به روز شد . روی آدرس زیر کلیک کنید

 http://dartoomian.com/ 

 

خواب دیدم که شانه ام لرزید

 

 جلسات ۵۴۵-۵۴۶-۵۴۷

 

دوستان عزیز سلام

 

از این که با چند روز تاخیر خدمت شما میرسم صمیمانه پوزش میطلبم . طی سه هفته اخیر انجمن شعر جوان  ،پذیرای شاعران مهمان عزیزی از شهرستانهای شیراز ( آقای الوندی ) – کرج ( آقای سید حسن حسینی ) – چناران _( آقای مهدی حاتمی ) – تربت حیدریه ( آقای مهدی سهراب رمضانپور ) – نیبشابور ( آقای راه چمنی ) و ایلام ( آقای علی غلامی ) بود که منت بر سر ما گذاشته ومهمان جلسه شده بودند . اشعار بسیار خوبی هم قرائت شد که نمونه هایی از آثار را در این پست به استحضار شما میرسانیم . اتفاق قابل بحثی هم هفته گذشته در جلسه شعر جوان روی داد که ذکر آن خالی از لطف نیست :

روز 18 خرداد وقتی وارد جلسه شدم با یک بنر بزرگ دم در ورودی سالن مواجه شدم که شکل عجیبی را به صورت گرافیکی نقاشی کرده بودند و زیر بنر هم نوشته بودند : انجمن شعر جوان . هر چه از چپ و راست و بالا و پایین به بنر نگاه کردم متوجه نکته خاصی که رابطه ای با شعر جوان داشته باشد نشدم . به خودم دلداری دادم و گفتم : خب ؛ لابد من از گرافیک سر در نمی آورم بهتر است از سایر شاعران هم نظرشان را بپرسم ووقتی بقیه شاعران وارد جلسه شدند و من موضوع  بنر را به بحث گذاشتم هیچکس مفهوم خاصی را از آن  استنباط نکرد . شاعر مهمان ایلامی معتقد بود که شبیه سیخ کباب است . یکی دیگر میگفت : مثل کلاف کاموا است . دیگری میگفت : اینجای بنر شبیه کله ی گرگ است . و باز شاعری دیگر عقیده داشت که نقاش میخواسته اسطوره ای را به نمایش بگذارد ولی در این مورد ناتوان بوده ... خلاصه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و من ناچار از دو تا از دوستان گرافیستم دعوت کردم که هفته آینده به جلسه تشریف بیاورند و بنر را برایمان توضیح دهند . شاید آنها از چیزی سر در بیاورند هر چه باشد تخصصشان همین است . بگذریم: پنجشنبه گذشته اختتامیه کنگره شعر و نثر آیینی بود و من هنوز اطلاع ندارم که برگزیدگان کنگره چه کسانی بودند انشاا.. به محض اطلاع ، اسامی برگزیدگان را اعلام خواهیم کرد . با هم تعدادی از اشعار قرائت شده سه جلسه اخیر را مرور میکنیم :

ازشاعران و بازدید کنندگان محترم خواهشمندم علاوه برارائه نظر ؛ در صورت تمایل حتما اشعاررا نقد نیز بفرمایند . پیشاپیش از دوستانی که به این امر مبادرت خواهند نمود صمیمانه سپاسگذارم .

 

ایمان بخشایشی :

 

دست بردی به سرنوشت من و شانه کردی عذابهایم را

بین ما یک عصا و نقطه نشست ، بغض کردم جوابهایم را

 

فلسفه بوی یاس خشکی بود، بین دستان کاغذی کاهی

آخرش سوخت " نیچه " در گنجه .. که نخواندی کتابهایم را

 

توی پیشانی جوانی تو ، پیرمردی صبور می خندید

گریه کن آینه به حال خودت ،نشکستی نقابهایم را

 

روسری را بکش به موهایت ، خواب دیدم که شانه ام لرزید

چشم بد داشت باد آخر کار، برد تبعید خوابهایم را

 

بچه بودم که خاله بازی را با تو تا خواب نیمه شب بردم

من پدر بودم و تو مادر .. بعد ..غم به هم زد حسابهایم را .

 

 

خانم غفوریان

 

صدای ضجه ی باغ است قارقار کلاغ

کنایه میزند این شب به روزگار کلاغ

 

شبی که زخمی کابوس سخت سنگین است

شبی که میچکد از چشم بیقرار ، کلاغ

 

در ازدحام تبرها و قتل عام درخت

کسی به غیر سیاهی نبود یار کلاغ

 

نه ماند شاخه ی سردی ، نه کاج سر سبزی

نه شانه های رفیقی در انتظار کلاغ

 

شکست بال و پرش در هجوم وحشی سنگ

از التیام و نوازش گذشت کار کلاغ

 

چقدراهالی این باغ زرد خندیدند

در عنفوان تماشای سنگسار کلاغ

 

قبیله های پریشان ، خیالتان راحت !

نمیشود پس از این باغتان دچار کلاغ

 

ولی اگر دلتان تنگ شد برای غمش

وشد شبانه گذرگاهتان مزار کلاغ !

 

به یاد تک تک آن بیت های زخم آگین

به یاد قصه تقدیر ناگوار کلاغ

 

برای شاعر بی آشیانه کف بزنید

به افتخار سیاهی .. به افتخار کلاغ ...

 

 

 

سید حسن حسینی ( شاعر مهمان از کرج )

 

 

چقدر ساده و راحت دروغ می گوییم

و کم کم از سر عادت دروغ می گوییم

 

چه زندگی کثیفی ست ، عشق می ورزیم

و در کمال صداقت دروغ می گوییم

 

شبت بخیر عزیز دل عاشقت هستم

وشب به شب سر ساعت دروغ می گوییم

 

به راستی ، به عدالت ، به آسمان ، به زمین

به دوستی ، به رفاقت ؛ دروغ می گوییم

 

و صبح جمعه به یادت چقدر منتظریم

قسم به پاکی نامت .. دروغ می گوییم .

 

 

مهدی آخرتی

 

 

او ساده بود

مثل لچک آبی اش

نگاهش طوری ، انگار

می خواهد ظریف ترین طرح را

از چهره ات بکشد

آرایشی رقیق و صلیبی نقره

که با آن پرواز مسیح را به گردن

گرفته بود

می گفت : میخواهم خانه رااز سلطه ی

زخم در بیاورم

تورا پاک می شناختم

چون خون ریخته بر سنگفرش کوچه ها

در پس زمینه غروب

بین زمین و هوا معلق

با چشم بسته و موی ریخته

تائیست زانویش

تصویر او هنوز

زنده است در بوم ذهن من ..

 

 

مهدی سهراب رمضانپور ( شاعر مهمان از تربت حیدریه )

 

من خاکم و تو عقیق ، برگرد برو

طاعون زده ام رفیق ! برگرد برو

زندان شده شش های من دار زده

آه ای نفس عمیق ! برگرد برو

 

*

 

حتی شده در شعار مهمانم کن

هفتاد هزار بار مهمانم کن

من کهنه کویر خشکم ای ابر بهار

یک بوسه ی آبدار مهمانم کن

 

  ضمنا ، سایت تخصصی شعر و نقد ادبی ،  به روز شد.

http://dartoomian.com/ 

 

 

 

 

روی کدام دیوار خانه ات یادگاری را قاب می کنی ؟

 

توجه توجه : جلسه شعر جوان روز چهارشنبه ۲۸/۲/۹۰ به دلیل همزمانی با  " کنگره ملی از توس تا نیشابور " وشرکت در مراسم فوق تعطیل خواهد بود .

 

542 – 543 , 544  جلسه

  تعدادی از اشعار قرائت شده درسه جلسه اخیر

 

  هاشم رضازاده

 

 ای کاش از تو بگذرم و رو به آسمان , بی چتر در برابر باران بایستم

یا مثل روح سرد مترسک میان باد؛ در بارش سیاه کلاغان بایستم

 

مرداب چشمهای تو بی موج مرده بود ؛ در پای چشمهای من از جزر و مد پر است

تا کی در انتظار تو در پشت پنجره ؛ با چشم خیس رو به خیابان بایستم

 

من شیر بیشه های خروشان جنگلم ، در کنج این قفس به غرورم لگد نزن

" یخ می زنم ولی به خودم قول داده ام " تا انتهای فصل زمستان بایستم

 

وقتی زمان مردن شاعر فرا رسد ، می میرد ایستاده شبیه درخت آه

بگذار بگذریم که تنگ است فرصتم ، من می روم شبیه درختان بایستم

 

  

علیرضا همتی

 

ای کاش نبود یا نمی شد پدرم

چوپان دروغها نمی شد پدرم

دیروز چه مرد ساده ی خوبی بود

ای کاش که کدخدا نمی شد پدرم

 

 

 عباس رضایی ( از شاعران افغانستان )

 

من ، خ ..ر

من ، بد

من ، احمق

در اتاقت را نبستم و فریاد زدی

شارژ موبایلت را تمام کردم و فریاد زدی

اعتراف می کنم

قاب یادگاری روی شومینه را شکستم و تو فریاد زدی

و حق داشتی –

اما برادر بزرگتر !!!

نباید روزنامه را باز می کردم و این عکس را می دیدم

*

تو. با آن لباس کامل نظامی

من با یک پیراهن کهنه قرمز

تو پنجه ات را در موهایم فرو کرده ای

من خاک رامشت کردم

می خندی !!!

و من دهانم از تعجب باز مانده است

کاش اسلحه ای در کنارم می گذاشتی

لنگه کفشم را برمی داشتی

از برابر پوتینهایت

*

عربها مثله میکردند

قزلباشها در جمجمه ی ازبکها شراب می نوشیدند

و تو لبخند می زدی

*

پنجه ات را در موهایم فرو می کردی

تا صورتم را سه رخ در کادر بیاوری

من دهانم از تعجب باز مانده بود

از لنگه کفشم در برابر پوتینهای تو

آن را روی کدام دیوارخانه ات قاب کرده ای؟

می خواستم شرافت هم در این حرفها باشد

اما

عربها مثله می کنند

قزلباش ها در جمجمه ی ازبکها شراب می نوشند

و تو لبخند می زنی

من دهانم از تعجب باز می ماند

و از لنگه کفشم در برابر پوتینهای تو

آنقدر شرمنده می شوم تا بمیرم

راستی !!

روی کدام دیوار خانه ات

یادگاری را قاب می کنی

تا از دسترس من دور باشد ؟؟؟

 

 

مریم دلدار بهاری

 

با این که می دانم نمی آیی ولی هر صبح

با عشق دیدار تو بر می خیزم از بستر

 

پیراهنی از جنس احساس تو می پوشم

شالی به رنگ چشمهایت می کنم بر سر

 

می ایستم در آینه ، می بینمت هر روز

می خندی و حال و هوایم می شود بهتر

 

می خندی و می گریم و آرام می گویم :

بی تو چگونه زنده باشم من ؟؟ بگو دیگر !!!

 

من در خیالم با تو عمری زندگی کردم

من در خیالم بودنت را کرده ام باور

 

هر شب میان خوابهایم از لبان تو

زیباترین لبخندها را کرده ام نوبر

 

در عشق بازی در خیالم با تو فهمیدم

گرمای اغوش تو یعنی اوج شهریور

 

سخت است باور کردنش اما به غیر از تو

راهی ندارد رو ؛ به دنیایم کسی دیگر

 

سخت است بی تو ؛ با تو تنها زندگی کردن

این انتظار کهنه من را می کشد آخر ...

 

  

محمد رضا صبوری

 

عاقبت یک روز بی تکرار خود را می کشم

خسته ام از زندگی ؛ ناچار خود را می کشم

 

گفته بودم عاشقم ؛ اما کسی باور نکرد

نازنینم شک نکن این بار خود را می کشم

 

جرم من این است : معصومانه عاشق بوده ام

چون عذابم می دهد انکار ؛ خود را می کشم

 

شانه خالی کرده ام از بار این بی طاقتی

تا نگیری از دلم اقرارخود را می کشم

  

عهد بستیم از تمام تیرگی ها بگذریم

پا به روی عهدمان بگذار خود را می کشم

 

بر رگ دستان سردم تیغ را خواهم کشید

شک ببارد از درو دیوار خود را می کشم

 

کاش می دانستی از " آرام " بودن خسته ام

عاقبت یک روز بی تکرار خود را می کشم

 

   زهره ارزه گر

 

 میان قافیه بندان، برای بیتی تلخ
نگاه سرد زنی، مانده روی پیرهنی


سرش میان دو دستش، ترانه خوان شده است
و دست های زمختی، که مانده از کفنی

*

بهار زل زده وموذیانه می خندد
به خانه ای که بدون پدر، مچاله شده


و کودکی که نگاهش، همیشه دلگیر است
گمان کنم دو سه ماهیست، پنج ساله شده

*

آهای تو! نکند آخورت دوباره پر است
بجنب زن! که هنوز این زباله ها مانده


سکانس بعد، سه تا چارراه بالاتر
غروب های سگی، کودکیِ جا مانده

*

دو تا فرشته در آغوش هم شروع شدند
و اشک های خدا مژده ی رهایی بود


سکوت بی رمق شهر،در تنش پیچید
برای درد غریبی، مگر دوایی بود؟

 

 

 

دستها از کدام سمت می وزند ؟

 

جلسه ۵۴۱

اولین جلسه سال 1390 روز چهارشنبه 17/01/90 و با حضور تعدادی از شاعران و علاقمندان به شعر شروع شد . در این جلسه آقای سید مسلم موسوی شعری قرائت کرده و پس از آن آقای علیرضا جهانشاهی که به تازگی خدمت سربازی را تمام کرده اند به طور داوطلب اجباری !!!!( داوطلب اجباری : نوعی شعرخوانی ست که مجری جلسه از حاضرین میخواهد تا یکی شان برای شعرخوانی ، پشت میکروفن بیاید و بعدحاضرین  با اصرار وکف زدن و تشویق های پیاپی .و. .. یکی از شاعرانی که شعر و شخصیتش را دوست دارند به پشت میکروفن فرا میخوانند و در واقع شاعر به طور اجباری به سمت میکروفن خوانده میشود . به این میگویند داوطلب اجباری !!!! ) و البته این بارقرعه به نام شاعرخوب آقای علیرضا جهانشاهی افتاد . بعد از شعر خوانی ایشان ؛ آقای سعید شاد ، حسین بیات ، مهدی مهدیزادگان ، مسلم موسوی ، خانم مریم دلدار و آمنه دولت آبادی نقد بسیار مفصل و مبسوطی انجام دادند که نکات آموختنی زیادی داشت و با آن که سهم وسیعی از وقت جلسه در اختیار نقد فوق قرار گرفت ولی موجب اعتراض کسی نشد و صد البته که شاعر خوب وبا اخلاق آقای سعید شاد نقش مهمی دراین قضیه داشتند که صمیمانه از ایشان سپاسگزاریم . با هم تعدادی از اشعار قرائت شده در جلسه     ۵۴۱     را مرور می کنیم :

 

 

 

رضا انصاری

 

شک از دریچه آغاز شد

وقتی سلامی حبس می شود

دستها از کدام سمت می وزند

که هیچ خاطره ای به تو باز نمی شود

فواره سکوت

در اندیشه کلمات

ریشه هایی که از درخت وسیع ترند

این بار که می ایی

تمام کودکی ام را در استکان بریز

سلامتی ات ...

مزه ام هنوز صدای توست

 

 

مرتضا خدادادی

 

 

و بعد هرگز و اندی ، دوباره من شادم

که سرنوشت غزل را به دست دل دادم

 

و شیهه می کشم این جا سکوت شادم را

از آن زمان که دوباره به دستت افتادم

 

غرور خسته و سردم دوباره می جوشد

دوباره پر تب و تابم ، دوباره مردادم

 

شبیه آن چه که دارم در آسمانها نیست

من امتزاج دو دریا ، روانه در بادم

 

و روح حضرت توفان درون رگهایم

و من خود خود عشقم ، تو را که سر دادم

 

و کافرم به خدایان دیگر از امشب

تویی خدای غزل ها ، تو کردی آبادم

 

دوباره پر شدم از تو ، حضور سرشارت

دوباره غافلم از غم ؛ دوباره فریادم

 

 

 آمنه دولت آبادی

 

 

مثل دو دوست مثل دو یاور کنار هم

زیباست زنده بودن ما در کنار هم

 

با شوق روی گونه ی هم بوسه می زنند

وقتی که می رسند دو ساغر کنار هم

 

یک خانه ی بزرگ برای پرنده هاست

رشد دو تا درخت تناور کنار هم

 

باید که واژه های جهان را بسیج کرد

تا درد دل کنند دو خواهر کنار هم

 

خوابیده اند در وسط سنگهای شهر

حالا دو سنگ کوچک مرمر کنار هم

 

 

سهراب گل هاشم

 

 

همیشه با رشته افکارش آش رشته نذری میداد

دلم پاک پاک است .. به تازگی آن را صابون زده ام

بهترین و زیباترین ساعت دنیا ، ساعتی بود که تو را دیدم.

تمام زندگی ام قسطی ست اما گوشم بدهکار نیست.

زیبایی اش را به لوازم آرایشش تبریک گفتم .

سال 89 ، هشت مان گرو، نه بود . سال نود چه خواهد شد ؟

اگر حرف مفت را می خریدند خیلی ها میلیاردربودند.

با بالا رفتن آب بها ، دیگر کسی سیلی آبدار نمی زند .

خدایا یارانه را از ما بگیر اما " یار" را ، نه .

 

 

 

 

دنیا یک استکان تنهایی نیاز دارد

 

 جلسه ۵۳۸ - ۵۳۹ و ۵۴۰

سلام . جلسه گذشته میخواستم وبلاگ انجمن را به روز کنم ولی دیدم یک هفته بیشتر تا پایان سال باقی نمانده بنابراین ترجیح دادم شعرهای هر سه جلسه را یکجا و آخر سال به عنوان عیدی تقدیم دوستان خوبم کنم . روز چهارشنبه از دوستان خواستم تا گلچین اشعار یکساله شان را قرائت کنند . جای همگیتان خالی ! جلسه ای پر از شادی وشعر و شیرینی بود  . مخصوصا که به زور !!!!! مجبورم کردند تا شیرینی تولدم را بخرم . نوش جان . و اما شعرهای قرائت شده در سه جلسه اخیر :

 

 

 

الهه بیات مختاری

 

آتش گرفته بود دلم دیروز

آب از سرم گذشته ولی امروز

عاشق شدن مسیر سراشیبی ست

یا تار تار می کندت یا روز

 

*

 

دلم هوای تو را کرده و پرنده شده

پیاز چشم من از اشک رنده رنده شده

دوباره انجمن و شعر و فرصت دیدار

چهارشنبه گذشته ؛ چهارشنبه شده

 

 

 

علی حاج یاری

 

 

تقصیر من نبود

تنها از سر اتفاق

دستان کسی را خواب دیده ام

که دنیا را به بدترین شکل ممکن پیش پایم قرار داد

فردا که بیدار شوم

نامه ای مینویسم

به نام تمام عزیزانم

پر از محبت

که هنوز هم زنده ام

هر چند سال عاشقی

سال پر بارانی بود

حالا مهم نیست

کدام درخت جای دستهایمان را نگه داشته است

باید آینه ای بیابم

پر از پونه

پر از پروانه

پر از تمام چیزهای خوب

تا خنده ات را فراموش نکنم

 

 

 

هما سعادتمند

 

 

این تویی

زنجیری که فکرم را سنگین کرده است

شعر مینویسد

و شب بوها را به دیوار همسایه مهربان تر می کوبد

کافیست باشی

تا هوا در یقه پیراهنم صاف شود

چترها پس از باران به خانه نیایند

و من عطرها را در گوشه صدایم گلدوزی کنم

مهربانی

آنقدر که میتوانی

روزهای ابری هم

آفتاب را به بند رخت خانه بیاویزی..

 

 

 

امیر رضا پدرام

 

از عاشق مچاله ی یک بار مصرفت

از من بگیر تا همه ی جمع در کف ات

 

از چشمهای قهوه ای تلخ سمی ات

از گریه ام که هیچ ندارد اهمیت

 

تردید من و سایه ی مرگ و تلالو اش

از چشمهات و درصد بالای الکلش

 

تردید من و پایه ی لرزان صندلی

این قدر ما به عمر ندیدیم خوشگلی

 

از دستهای لعنتی اش توی دست تو

از من که در خماری چشمت تلو تلو

 

به ناسلامتی خودم !!!! بیت آخر است

بودن ولی نبودنت از مرگ بدتر است

 

حس میکنم میان نگاهم اضافه ای

که مثل دود محو شده توی کافه ای

 

دیگر به غیرمرگ علاجی نمانده است

با ماندن تو فاتحه ی عشق خوانده است

 

 

 

 

رضا شجاعی

 

 

دنیا یک استکان تنهایی نیاز دارد

خوب که فکر میکنم

تنها ؛ تنهایی شانه اش باز است

استوا اش از کار افتاده

آدم برفی با آفتابش آب میشود

آدمش بی حوصلگی

هوای خواب کرده

کاش دختر همسایه ای بود ..

 

 

 

فاطمه لگزایی

 

یک درخت گنجشک در سرم

ترسیده از تگرگ

انگار نه انگار بهار است

و بهار قشنگ است

شکوفه ها باز میشوند

من متولد میشوم

تو به دنیا میآیی

انگار نه انگار بهار است

و همه چیز بایدخوب پیش برود

مثلا این که نگویی :

" می خواهم بروم "

 

 

 

هاشم رضا زاده

 

 

فنجان خالی ام پر از فال های بد

فنجان لب پریده ی رمالهای بد

فرقی میان سال جدید و قدیم نیست

بی تو چه فرق می کند این سالهای بد؟

در شاهنامه پر شده از نظم استوار

اما امان از افت نقالهای بد

با این که زنده ام شده بازیچه پیکرم

در زیر دست مرده ی غسالهای بد

باید عوض شود روش شعر گفتنم

یعنی ردیف و قافیه ی " آلهای بد "

باید کسی بیاید و غم را عوض کند

حتی ردیف و قافیه را هم عوض کند

پژمرده میشوند میان زباله ها

از این به بعد جان من و جان لاله ها

در روزنامه ها خبری از بهار نیست

باید عوض شود خبر سر مقاله ها

من شاعر تمام غزلهای مرده ام

این برگهای باطله .. کاغذ مچاله ها

یک عمر در میان غزل سوختم ولی

ای آن که آه می کشمت بین ناله ها

می آید آن زمان که غزل اشک میشود

پر میشود ز اشک تمام پیاله ها

باید کسی بیاید وشب را سحر کند

سر فصل تازه ای شود از استحاله ها

از این به بعد تیغ من و قلب روزگار

از این به بعد جان من و جان لاله ها

 

 

  

 

سال نو مبارک