...همیشه همینطور است انگار باید" مرگ " بیاید تا بقیه با هم مهربانتر شوند . انگار " زندگی " به تنهایی عرضه ی مهربان کردن آدمها را ندارد .  گاهی مرگ چیز بدی نیست همچنان که گاهی زندگی چیز قشنگی نیست . امروز روزهفتمی ست که رضا بروسان و الهام اسلامی عزیز تنهایمان گذاشته اند امروز میرویم تا مزار بروسان را گلباران کنیم و بگوییم دوستشان داشته ایم – کاری که میتوانستیم در زمان حیاتشان انجام دهیم و ندادیم – با بقیه کاری ندارم . بیشتر منظورم خودم است و این حرفها را میزنم که تلنگری به خودم زده باشم  , که یاد بگیرم با همه مهربان باشم , که حواسم باشد شایدکسی را که امروز میبینم دیگر هرگز نبینمش . اصلا شاید فردایی برایم وجود نداشته باشد تا, کسی را ببینم .....دیشب مراسم سوگسرایی برای رضا بروسان در حوزه هنری برگزار شد . مراسمی بسیارغم آلود که اشک را از چشم همه سرازیر کرد . شاعران آمدندو خواندند و گریه کردند و.... اما  بعد از مراسم چهلم , بروسان هم فراموش میشود همانطور که خیلی های دیگر فراموش شدند و فقط به مناسبتهای مختلف که به نفع اداره ای , شخصی , سازمانی , گروهی , دسته ای و .. باشد از نام و شعرشان استفاده  - یا بهتر بگویم سواستفاده – میکنند . البته خدای  نکرده من منکر تاثرات قلبی بسیاری از شاعران در ماتم از دست دادن بروسان و اسلامی نیستم بلکه منظورم این است که واقعا گاهی مرگ بعضیها ناندانی و نامدانی برای گروهی دیگر میشود . بگذریم .داشتم میگفتم که دیشب شب سختی بود برای کسانی که بروسان را و شعرهایش را دوست داشتند . کسانی که به دور از مصلحت اندیشی ودو دو تا چهارتا کردنها آمده بودند تا به بروسان بگویند برایشان عزیز بوده .
رضا بروسان و الهام اسلامی و فرزندشان لیلا , شب تاسوعا در حالی که عازم سفر بودند در جاده یخزده قوچان تصادف کردند و به ابدیت پیوستند . 

 "کاش رانندگی بلد نبودی " بروسان . کاش جاده یخبندان نبود . کاش شب سفر نمیکردی . کاش سفر نمیرفتی ... سفر نمیرفتی .... سفر نمیرفتی ..

 

 غلامرضا بروسان:

 اگر مُردم برایم با دست و دلی باز گریه کنید

داروهای شفابخش را بیاورید

بچینید روی رَف آن طرف اتاق

خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند

و همسرم صورتم را از باد برگرداند

و به سمتی ببرد که دلم را برد

اگر مُردم

برمی‌گردم و تو را چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم. 

 

  مجید نظافت

 شاعران به مرگ نزدیکترند

 زیرا آنان خود، زندگی‌اند

 و زندگی و مرگ، خواهران توأمان هم‌اند

 کوچ شاعران، جهان را خالی می‌کند

 بی شاعران، دست زندگی در پی چیزی می‌گردد

 و اندوه از دیوار دلها سرک می‌کشد

 بی شاعرِ یک بسته سیگار در تبعید

 جهان تبعیدگاه بزرگتری است

 بی‌شک، بی او و همسرش

 شعر لاغرتر می‌شود

 و فربهانی چند، همچنان می‌سرایند

 و آب از آب تکان نمی‌خورد

 

  حمید رضا شکارسری

 هر سال

 حرف آخر را

 زمستان می‌زند ...

 

 یوسف بینا


رنگین‌کمان در کدام باغچه می‌رقصید

 که با زن و فرزندت به تماشا رفتی؟

به کدام گل دشنام دادند که ابرو درهم کشیده پا در میان گذاشتی؟

 تیر از کدام سو در پهلویت نشست که روبروی خویش به سجده افتادی؟

 آیا دیگر کسی برای خیابانهای بی‌درخت مرثیه می‌خواند؟

 

 منیژه درتومیان

 نمیدانم دلم آسمان مشهد است

که گرفته

یا آسمان , دل من است

که کلاغهای غمگین را می ترساند ؟

خودم را سرزنش می کنم

چرا آخرین باری که دیدمت

نگفتم پیراهنت زیباست ؟

چرا نگفتم شعرهایت را دوست دارم ؟

چرا هرگز از تو نپرسیدم

چه آرزویی داری ؟

*

مرگ وزید ودود سیگارت

در مه آلودگی جاده گم شد

آنقدر " اتفاق " بودی

که سرانجام از ریشه افتادی .

 

 نجمه دلدار بهاری


بی تب و تاب روز آینده

در سرش شور و بر لبش خنده

قلبش از شعر بود آکنده

مرگ بر جاده های لغزنده

شعر میخوانم و صدایت نیست

نظری , نقد و نکته ای ؛ چیزی ..

رفتنت پشت و رویمان کرده

پرچمی در هوای پاییزی

روز تلخی ست روز عاشورا

بالاخص در دل بهشت رضا

آسمان گریه میکند داری

چقدر شعر نانوشته رضا ؟

جلساتی که بی تو می گذرند

از نبود صدات شرمنده

کاش میشد دو.باره برگردی

مرگ بر جاده های لغزنده ...

 

سایت تخصصی شعر و نقد ادبی به روز شد :

http://dartoomian.com/  (کلیک کنید و وارد سایت شوید )